ذبيح الله صفا

1332

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خال لب تو شاهد داغ دل منست * داغ محبت تو چراغ دل منست از بس‌كه محو بادهء لعل تو گشته است * خط لب تو خط اياغ دل منست خونگرميى كه از دم تيغ تو ديده‌ام * خورشيد حشر پينهء داغ دل منست با يار زلف حور بود موج اشك و آه * بىاو نظاره موى دماغ دل منست تعليقهء نياز بود خط سبز يار * در قيد زلف وقت فراغ دل منست چون رشته‌يى كه بىگهرش تاب مىرود * آشفته زلف او بسراغ دل منست بىدرد باختى كه فراموش كرده‌اى * شرط محبتى كه جناغ دل منست نورس چرا بدست و لب من نمىرسد * سيب ذقن كه ميوهء باغ دل منست * تا بلب بحر از سرشكم اخگر تبخاله داشت * حلقهء گرداب رقص شعلهء جوّاله داشت از هجوم نرگس آن نوبهار سرو و گل * اشك در مژگان گره چشم چمن از ژاله داشت در غم عشق تو از خونابه‌نوشان چمن * شاخ گل زخم نمايان داغ سودا لاله داشت امشب از اقبال مستى خال هندوى لبت * در شكرزار تبسم خطهء بنگاله داشت بىتو شب در پردهء تأثير افغان دلم * چون جرس فانوس شمع محفل من ناله داشت اشكم از مژگان چو كرد آن سرمه‌سا نرگس روان * چشم تا مىكرد كار اين كاروان دنباله داشت نورس امشب بر سپهر دلبرى در موج نور * ماه او از حلقه‌هاى زلف مشكين هاله داشت * گلدسته‌وار تا همه بىخار و خس شوند * خواهم كه ناكسان جهان جمله كس شوند آزادگان مقيد دنيا نبوده‌اند * كى طايران قدس اسير قفس شوند هيچ از مجاز ره بحقيقت نمىبرند * پيران اين زمانه مريد هوس شوند ره چون يكيست اهل سخن را چه انفعال * چون رهروان قافله چون پيش و پس شوند داد سخن بعالم انصاف داده‌ام * اى كاش عارفان سخن دادرس شوند ياران بجلوه‌گاه عروسان فكر من * از خويش مىروند ، از آن بىنفس شوند آنان كه نورس از تو بآوازه خوشدلند * قانع ز كاروان بصداى جرس شوند * هركه چون شمع شود سركش ازو سر گيرند * باش افتاده كه از خاك ترا برگيرند